اتاق تنهاییــــــ منــــــــ
بی تو نمی شه باشم ای آخرین امیدم........... امید من تو هستی بی تو یه نا امیدم
یا که عشق منو تو دیگه پایونی نداره آهنگ ستاره شب از محمدیاوری ديدگان تورا مي گويم اي چشمان دلبر که هستي بس دل افروز و دل آرا چو راز عشق خوانم از جبينت نبينم در جهان مثل تو زيبا چو موج اشک بر رخسارت آيد شوي در دلربايي همچو دريا مبادا بنگرم در رهگذاري شوي سوي زني محو تماشا مبادا بشنوم دور از من اي شوخ خيالي با تو خلوت کرده تنها شود پژمرده رخسار من از درد چو بينم گشته اي معبود دلها اگر روزي کني جز ياد من ياد بسازم خنجري نيشش ز پولاد آهنگ جدید و فوق العاده زیبای محمد یاوری به نام بیزارم | ترانه سرا : مریم اسدی / تنظیم : کامران ناصرپور / طراح و عکاس : رضا علیزاده | شعرهاي من دير زمانيست كه شعرهاي من ديگر سپيد نيست ... سپيد را سياه كردن از آن منست و نگاه ناتمام از تو ..... دل سپردن از منست و برف شدن و باريدن از تو ...... صدا از منست و سكوت از تو و انتظار .... چه سهمگين است انتظار كسي يا چيزي را كشيدن كه حتي نمي داني كيست يا چيست ؟! از كدام در وارد مي شود و از كدام جاده سر مي رسد ؟ ... تنها سپري كردن ايام به اميد واهي يك طليعه ،يك اشعه ،يك دريچه ... اكنون كه در غايت خستگي به اين احساس رسيده ام با تو جاودانه تريد زمزمه مي كنم : خداوندگار من ! اي خالق هستي بخش جاودان جاودانه خواه !آغوشت را باز كن كه روح بيقرار من تشنه آرام يافتن است و هيچ لعبده اي مرا سرگرم نمي كند جز خيال و اوهام كه به تباهي مي كشاندم ... خدايا در گرداب ساكت فراموشي گرفتار سايه هاي وهم گشته ام بي حضور « هيچ كس » حتي ! پريشاني روزها وشبهاي من بيش از گذشته روح فرسوده مرا شلاق مي زند .. كجاست دشت زيبايي كه نشانش مي دهند ؟ كجاست پله هاي آساني و كجا رفت دست ماندگار دوست ... ديروز گريستم دلم مي خواد بفهمي ديروز تا مي توانستم براي خودم گريه کردم ديروز گريستم براي تمامي روزهايي که گرفتار، خسته و يا عصباني بودم براي تمامي روزها و تمامي نگرش هايم براي تمامي لحظاتي که سبب بي حرمتي، بي احترامي و جدايي از خودم شده و موجب شده بود، انعکاس رفتار ديگران در من چنان باشد که خود نيز همان رفتار را با خودم داشته باشم ديروز براي تمام تلاش هايي که کرده بودم تا ديگران دوستم بدارند گريستم براي تمامي خواسته هايي که ميسرنشد و براي تمامي کارهايي که فقط به خاطر خشنودي اطرافيانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحي، درد جسمي و خستگي بي حد چيزي نبود ديروز گريستم چون گاهي جز گريه کاري نمي توان کرد ديروز گريستم به اين خاطر که رنجيده بودم، به اين خاطر که مرا رنجانده بودند و به اين خاطر که من ِ رنجور راهي نداشتم جز اين که در، دردي عميق فرو روم زماني که در اين درد فرو مي روي، رنج تو را بيدار مي کند ديروز گريستم به خاطر اين که خيلي دير شده بود و به خاطر اين که وقتش رسيده بود ديروز گريستم به اين خاطر که روحم به تمامي چيزهايي که نيازبود بدانم، واقف بود ديروز با تمامي روحم گريستم و او را راضي کردم حال بسيار بدي داشتم اما در ميان گريه هايم احساس رهايي مي کردم چرا که ديروز به خاطر همه چيز گريستم اين دل آن دل ديگر اين دل آن دلي نيست که در آرزوي يک يار با وفا باشد ، شده است... خلوت لحظههايم ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري، ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت. سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟! من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد .... ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است. و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند . و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي . تا به حال نوشته بودم ؟ به گمانم نه ! پس اينبار برايت مي نويسم که : دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند . ميخواهمت هنوز ؟ گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند. ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند. هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد. و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است. به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که : دلتنگت شده ام به همين سادگي . غرور سالها پيش به من مي گفتي كه مرا هيچ دوست مي داري گونه ام گرم شد ز سرخي شرم شاد و سر مست گفتمت آري تا زعهد قديم ياد آرم سرد و بي اعتنا تو را گفتم كه دگر دوستت نمي دارم ذره هاي تنم فغان كردند كه خدا را دروغ مي گويد جز تو كامي ز كس نمي خواهد جز تو ياري ز كس نمي جويد تا غرورم كشد به بيماري گر چه مي دانم اين حقيقت را كه دگر دوستم نمي داري غريبه ندونسته دلم رو به غريبه سپردم اين غريبه رو ساده شمردم گول چشم سياهش و خوردم رفت از اين شهر که دلم رو به خون بکشونه جون من رو به لب برسونه جاي ديگه آتيش بسوزونه ندونستم که غريبه هر چي باشه يه غريبست يه غريبه اومد از راه با من آشنا شد با تموم خستگيهاش با من همصدا شد يه دل از محبت در ما با صفا شد به غرور گذشته رسيدم به هواي گذشته پريدم چي بگم، ندونستم که غريبه هر چي باشه يه غريبست کاش هيچ کس تنها نبود کاش هيچ کس تنها نبود کاش ديدنت رويا نبود گفته بودي مي مانم... اما رفتي ... و گفتي: اينجا جا نبود من دعا کردم براي بازگشت دستهاي تو ولي گويا بالي نبود! يک نفر امد صدايم کردو رفت با صدايش اشنايم کردورفت پشت پرچين شقايق که رسيد ناگهان تنها رهايم کرد و رفت ...! دليل گريه ام چيست با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . از پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند . تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟ به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم دل من ميميره مي دونم يه روزي دل من ميميره خورشيد عشقم اون بالا ها سايه ميگيره رنگ تاريکي گرفته قصه و افسانه من .رنگ شادي رو نديده اين دل ديوونه من . اشک ميريز م روز و شب مثل روزهاي بهاري . مانده از تو پيش من تار مويي يادگاري. قلب من خاموش و غمگين چون غروب يک ستاره . گريه ام از درد جدايي مثل ابرهاي پاره پاره . همچون مرغي پر شکسته تو قفسي تنها نشسته . در غروبي بي ترانه مانده ام بي آب و دانه. براي کسي که مي دونه دوستش دارم
تو بیا تا قاصدک باز خبر از رویا بیاره
چرا تو تنها نشستی تو جشن ماه و ستاره
بیا که قانون امشب اینه که بارون بباره
روسر ما ...روسر ما ...روسرما ..روسررررر ماااااااا
روسر ما تا خیس شیم از عشقو
پرشیم از حسی که داریم
برای از خود گذشتن
لحظه ها رو جا میزاریم....زیر بارون ..تو خیابون...
امشب که میباره بارون رو سر ما...رو سر ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا





اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است...
ديگر اين دل آن دلي نيست که در انتظار يک همزبان و هميار باشد ،
اين دل از تنهايي خرد خرد شده است...
ديگر اين دل آن دلي نيست که کسي را دوست داشته باشد ،
اين دل از شکست و بي محبتي بي احساس شده است...
ديگر اين دل آن دلي نيست که در تب و تاب يک لحظه عاشق شدن باشد
بي قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، اين دل از انتظار خسته شده است...
ديگر اين دل آن دل سرخ و با احساس نيست ، اين دل احساساتش همه سوخته
ديگر اين دل آن دل پر غرور نيست ، اين دل غرورش شکسته شده است...
ديگر اين دل هيچ همدل و عشقي را ندارد ، آري اين دل اينک تنهاي تنها شده است...


باز ديروز جهد مي كردي
دوستت دارم و نمي گويم





| Design By : yavari |

power by:ariannn





